تبليغاتX
انسانگونه

شنبه 15 فروردین1388

قوانین زندگی من


1. انسان ها فطرتا و ذاتا خوب هستند پس همه ی انسان ها را دوست داشته باش.
2. از تجربیات تلخ گذشته عبرت بگیر نه اینکه آنها را به عنوان یک نقطه ی سیاه زندگی بدانی.
3. خوش قول و آن تایم باش.
4. به دیگران تا حد امکان از نظر روحی و مالی کمک کن.
5. به هیچکس اجازه ی تصمیم گیری راجع به زندگی خودت را نده.
6. مسائل را به طور جداگانه حل کن نه اینکه آنها را به هم گره بزنی و بعد سعی کنی آن را حل کنی.
7. حریم خودت را حفظ کن.
8. اگر چیزی ناراحتت می کند از آن دور شو.
9. هدف داشته باش تا زندگی کنی نه اینکه زندگی کنی تا هدف داشته باشی.
10. همیشه شاکر باش.
نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 2:26 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 30 اسفند1387

نوروز

هفت سین وبلاگ من:

سلامتی

سر افرازی

سربلندی

سرور

سروری

سرخوشی

سعادت

سايت كوچولو - كارت تبريك نوروز 88 www.kocholo.org

 

با یه دنیا آرزو می خوام سال جدید رو شروع کنم. یه عالمه تصمیم های خوب و جدید گرفتم. می خوام یه عالمه تغییر داشته باشم. می خوام امسال یکی از بهترین سالهای قشنگ زندگیم باشه. می خوام به دنیا ثابت کنم که آدم قوی هستم. می خوام نقشه هایی که برای آیندم کشیدم از امسال استارتشو بزنم. برای همه ی دوستام آرزو می کنم که سلامتی و دل شاد هدیه امسالشون باشه. امید دارم که امسال سال خوبی هست.

                                             نوروزتان پیروز

نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 3:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 16 اسفند1387

حرف هایی درباره زنان

اگر زن نبود، نوابغ جهان را چه کسی پرورش میداد؟(ناپلئون)

برداشت آزاد:1.زن یک ماشین جوجه کشی است! 2. غیر نوابغ را مردان پرورش می دهند!

به سراغ زنان می روی، تازیانه را فراموش نکن! (نیچه)

برداشت آزاد: اگر زنتان را خیلی دوست دارید، به جای یک تازیانه، یک دسته تازیانه با خود ببرید!

هر چه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود، زن بهتر می تواند گولش بزند! (لرد بایرن)

برداشت آزاد: دلیل افزایش خنگی در مردان!

زنان تحصیلکرده همسران خوبی از آب در می ایند زیرا برای اینکه توضیح دهند که چرا غذا شور یا بیمزه شده است، کلمات بیشتری در اختیار دارند! ( باب هاپ)

برداشت آزاد: دلیل رویکرد روز افزون زنان به داشتن تحصیلات عالیه!

زنان به خوبی مردان می توانند اسرار را حفظ کنند، ولی به یکدیگر می گویند تا در حفظ آن شریک باشند!(داستایوفسکی)

برداشت آزاد: توضیح نمی خواهد!(خانم ها توجه داشته باشند، ایشان دستشان از دنیا کوتاه شده!)

با زنی ازدواج کنید که اگر مرد بود بهترین دوست شما بود! (بردون)

برداشت آزاد: مادر بزرگ با شنیدن این جمله گفت: خدا به دور، آخر زمون شده!

جنبش تساوی خواهی زنان باعث می شود زن از زنانه ترین غرایز خود دور شود! (نیچه)

برداشت آزاد: زنان عربستان ظاهرا از عمیق ترین غرایز خود برخوردارند چون از حق داشتن شناسنامه مستقل هم برخوردار نیستد!

زنها علاقه زیادی به ریاضیات دارند زیرا آنها سن خود را تقسیم بر دو می کنند، قیمت لبهایشان را ضرب در دو می کنند، حقوق شوهرانشان را ضرب در سه می کنند و پنجاه سال هم بر سن بهترین دوستانشان اضافه میکنند! ( مارسل اشار)

برداشت آزاد: ظاهرا در آن زمان کم نشان دادن وزن مد نبوده!


 پی نوشت:

این مطلب برگرفته از وبلاگ لبخند فردا می باشد.

بعد از مدت ها سکوت با مطلبی بر گرفته شده از وبلاگ یکی از دوستان محترم شروع می کنم.

نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 4:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 4 آبان1387

گاهی به نگاهت نگاه کن!

 
انیشتین می‌گفت : « آنچه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند. »
 
استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید:« اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان  تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید .»
 
 او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»
 استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....
 اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»
 
« حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می‌شود. کلید یا راه حل هر مسئله‌ای این است که به شیشه‌های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آنها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه‌ای ببینیم و تفسیر کنیم . آنچه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می‌دهد.»
 
دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا می‌اندازد که:
 
« پیش چشم ات داشتی شیشه‌ی کبود         لاجرم عالم کبودت می‌نمود »
نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 9:2 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 4 آبان1387

من باور دارم

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم ...
که شما بايد اين متن را براى کسانى که بهشان باور داريد بفرستيد. مثل همين کارى که من ( حالا ایندفعه منو میگه ها ) کردم.


برگرفته از پست الکترونیکی دوست عزیزم نگین

نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 1:18 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 4 آبان1387

به یاد داشته باش: کسی که راه غلطی را می رود، بیشتر شانس آن را دارد که به راه درست آید، تا کسی که راه درست را غلط می رود!

نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 1:12 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 15 شهریور1387

بینشی که یک انسان می تواند نسبت به خود داشته باشد چنان صاف و بی آلایش است که نیازی به توضیح اضافه ندارد 

نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 12:0 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 7 شهریور1387

13 اشتباه زندگی

1-خوشبختی به قیمت بدبختی دیگران

 2-نگرانی از مسائلی که خارج از کنترل شماست

 3-عدم حذف غیرممکن در زندگی ...
 4-ترس از ریسک کردن برای پیروزی

 5-محدود دیدن

6-اهداف شما قربانی افکار دیگران

7-فکر کردن به محدودیتها قبل از اقدام به عمل

8-باز کردن ذهن به روی هر نوع فکر

 9-باور به شانس بد

 10-ندیدن عواقب و پیامدها

 11-در اندیشه گذشته

 12-سطحی نگری

 13-عبرت نگرفتن از شکست

نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 4:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 6 شهریور1387

دوستت دارم

وقتی دیگر نمیتوانی با حرفهایت بگویی که چقدر محبت در دلت جمع کرده ای و چقدر پروانه ی دلت بیتاب و بی قرار است ، وقتی میخواهی برگردی به کودکی ات و مثل اولین تمهید مادرانه ، پاک و بی غل و غش علاقه ات را ثابت کنی ، وقتی میخواهی در عین هوشیاری ، مدهوش و شیفته ی ثانیه هایی باشی که میدانی باید همین حالا و درست همین حالا ثبتشان کنی

متن بالا برگرفته از وبلاگ (فصل پنجم) نازلی عزیز است   

نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 2:2 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 5 شهریور1387

به یاد کوچه باغ های قدیم

می خواستم برای شام سالاد درست کنم، توی یخچال رو دیدم که خیار  نداریم. رفتم توی اتاق مامان و چادر گل گلی شو برداشم و سرم کردم؛ بابا گفت: کجا این موقع شب؟ گفتم: بابا با من بیا بریم سر کوچه یه کم خیار می خوام برای سالاد بخرم. بابا حاضر شد و با من اومد دم در. در رو که باز کردم گفتم: مامان ... مامان ...! بلند شو، من دارم میرم با بابا بیرون و بیام، بلند شو تا من برگردم یه آبی به صورتت بزن که سرحال بشی، می خوایم شام بخوریم. در رو بستم و با بابا رفتم. توی کوچه که قدم می زدم تا به میوه فروشی سر کوچه برسم، از خونه ها صدای قاشق چنگال می اومد، همه داشتن شام می خوردن. به بابا گفتم و بابا با تعجب به من گفت: مگه چیز عجیبیه؟ گفتم: نه ولی، صداش خیلی برام لذت بخش بود. یه وقت هایی یه چیزهایی که خیلی عادی هستن، برای آدم لذت بخش می شن.مثل همین که چادر گل گلی مامان رو سرم کردم. خیار خریدیم با چند تا لیمو ترش.  توی راه برگشت توی دلم داشتم می گفتم: وای خدا چقدر لذت بخش که چادر به سر رفتم خرید و این موقع شب، بوی شام از خونه ها... آخ که چقدر دلم می خواست یه بار همینطوری توی کوچه باغ های قدیم قدم می زدم اونوقت لذتش می شد اندازه ی یه دنیا. توی کوچه های قدیمی ، خونه های قدیمی، که دخترای ۲۰ سالشون با یه حساسیت خاصی با چادری که به سر داشتن روی می گرفتن و ...

چقدر دلم می خواد توی این موقعیت هایی که توصیفش می کنم زندگی می کردم. من بالاخره یک روز از تهران دور می شم و به یک شهرستان می رم و با آرامش اونجا زندگی می کنم. 

نوشته شده توسط رها اشکانزاد در 0:24 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •